ساعت ۱۱ و ۲۵ دقیقه صبح روز هجدهم آذر ماه، عمر مهاجرتم چهار ساله شد. مهاجرتی که با همه سختیهایش، تجربههای تلخ و شیرین زیادی برایم داشت.
مهاجرتی که پیامدش، کشف افرادی بود که از برخی مقولههای اساسی چون استقلال، آزادی، عدالت و حقوق بشر سخن میگویند اما برای رسیدن به سودهای کلان، به آسانی بر ارزشها چوب حراج میزنند.
پس دریافتم که همه مخالفتها با جمهوری اسلامی، لزوماً ریشهای توسعهخواهانه ندارد. از همین رو در این مهاجرت، از کسانیکه پنداشتم سیاستشان منهای اخلاق و اندیشمندی است، فاصله گرفتم.
همچنین این مهاجرت، به من آموخت که هر تغییر و تحول اصیل و پایداری باید از درون و در درون صورت پذیرد؛ در غیر اینصورت هر تغییر و تحولی به وابستگی میانجامد. بنابراین با کسانیکه پنداشتم تغییر و تحول در ایران را از بیرون و در بیرون دنبال میکنند، فاصله گرفتم.
پس این مهاجرت، من را در آرمانهایم آشتیناپذیرتر و در روشهایم نسبیگراتر کرد. از همین رو به ضرورت امر «گفتوگوی انتقادی» حتی با حاکمیت و حامیانش، بیشتر پیبردم. زیرا فهمیدم که در روند دموکراتیزاسیون، باید همهجانبهنگر بوده و همچنین موافقان قدرت مستقر را نیز دید. همانگونه که باید رفتار و گفتار مدعیان دموکراسی را دید و شنید که چگونه میتوانند در مواقعی علیه روند دموکراتیزاسیون عمل کنند.
پس این مهاجرت، خط بطلانی شد بر تحلیلی که در پشت توجیه من برای خروج از ایران قرار داشت.
به هر جهت، راهی را خواسته یا ناخواسته ۴ سال است که پیمودهام؛ پیمودنی که با گذشت هر روز، بر درد و رنجهایی که بر جان و خاطرم سنگینی میکند، افزوده میشود. با این حال امیدوارانه بر عهدی که میان من و خدایم بسته شده است، متعهدتر میشوم.
پینوشت: این عکس را …، روز قبل از خروج از ایران در کنار شورهزاری که روزگاری دریاچه ارومیه نامیده میشد، گرفت. پیش از این، فردی که قرار بود من را از مرز ایران عبور دهد، در تماس تلفنی به من گفته بود که نباید ریشهایم را مرتب کنم. او میخواست که چهره من تغییر کند. به توصیه او گوش کردم. امیدوارم فقط بههنگام خروج، چهرهام تغییر کرده باشد و هویتم دستخوش تغییر نشده باشد.

